درباره وبلاگ

فرهاد هستم دانشجوی رشته مهندسی مکانیک گرایش طراحی جامدات دانشگاه تبریز
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آماربازدیدکنندگان

عزيزم نمي دونم کي و چطور وارد کلبه ي تنهاييم شدي !!!
اما ميدونم که از خدا خواستمت ؛ نه از خودت ؛
پس همه چيز رو به همون خدايي مي سپارم که اين پازل بهم ريخته رو با اينهمه قطعه ي گمشده جور کنه؛
شايد تقدير چيز ديگري باشه ؛
اما هر چه باشه بدون بودنت غنيمته؛ غنيمت. مي نويسم ؛ مي نويسم همه دردها را؛ مي نويسم براي تو؛ مي نويسم تمام آن لحظاتي را كه بي عشق سركردم . بي عشق ميرفتم؛
مي نويسم؛ همان طور كه بخواهي؛ همانطور كه تو بخواني؛
چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم؛
مي نويسم؛ از همه روزهاي دلتنگي ؛ از همه روزهاي بي كسي؛
از همه روزهاي كه حتي سلامي نبود؛ .حتي احوالپرسي مختصري ؛ كه من به همه اينها راضي بودم؛
من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم؛
تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم؛
مي نويسم؛ فقط براي تو مي نويسم؛
من شب هنگام زير پتوي صورتي ام مي خزم چشم هايم را
مي بندم تاتو راپيدا کنم
تو همين حوالي هستي من اين را حس مي کنم .
تومهمان روياي شبانه مني
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي هستي که صدا خواهم زد؛
عشق و وفا را با تو حس کردم ؛ از کلامت ؛ از لحن صدايت
تو برايم مظهر عشقي
پاک ترين عشقم را تقديم به تو ميکنم
شاخه هاي رز را به تو تقديم مي کنم با هزار بوسه ي عشق؛
خاک کوي تو خاک پاکي است , زيرا قدم هاي استوار تو در آن پاي نهاده .
قدمهاي تو يعني استقامت , صداي تو صداي دريا , قلب تو يعني آرامش دريا
عشق تو يعني جرز و مد دريا , گريه هاي تو يعني طوفان دريا
غصه هاي تو يعني غرق شدن در دريا
پس بدان تا وقتي باشم و نفس بکشم نمي گذارم در اين دريا غرق شوي ، اين درياي عشق ماست
بدان تا عشق ما زنده است اين دريا طوفاني نمي شود
آرامشي دارد که از قلب من و تو سرچشمه مي گيرد
آرامشي که دلهاي من و تو را به هم آميخت و آنها را جدانشدني کرد . آرامشي که دروجود توست را هرگز با چيز ديگري عوض نمي کنم
صداقت حرفهايت را با جان و دل قبول دارم
و گرماي دستانت را اگر نصيبي باشدو عمري باقي؛ آرامش بخش اين قلب
عاشقم مي دانم
(پس بدان تا ابد دوستت دارم)
...............................................................
ديروز ميخواستم گلي تقديمت کنم ؛
تا احساس وعشقم را در گلبرگهاي آن پيچيده و با زبان آن گل به تو بگويم که چقدر برايم عزيزي ؛
اما زهي تاسف که باديدن گلستان وجودت ؛
سرمست را يحه ي دل انگيز وجودت شدم ؛
وچنان از خود بيخود گشتم ؛
که فراموش کردم جسمي خاکي هستم ؛
عزيز من ؛
فرشته ي آسمانيم ؛
اگر حتي روياي من هم هستي ؛
برايم بمان ؛
تا با رويايت آسمانها را در نوردم ؛
و با تو به فردا برسم ؛
خاطره همان يک روز ؛
کمتر از پادشاهي نبود ؛
بگذار که با تو بودن را در پادشاهي جهان تجربه کنم ؛
و تو ملکه امپراطوري قلب من باشي ؛
دوستتدارم ؛
پرنسس من ؛
پرنسس امپراطوري رويا هايم باش ؛
رويا هايي که اگر عنايت شود ؛
باخروشي به حقيقت مي پيوندد.
تا قطعه گمشده پازلي را در جايش محکم کند ؛
شرم ندارم که فرياد زنم ؛
يا علي در ياب ما عاشقان بی ريا را ؛
که من کسی را دوست دارم ؛
و تو عنايت کننده بزرگ هستي ؛
ورسم شاهان اينچنين بوده که گدايان را ؛
فرشتگاني چون شيرين عنايت ميکردند ؛
تا مرز بين گدا وشاه مشخص گردد .
عزيزم قلبم راتقديمت ميكنم تا بداني بي رياترينم اشكي براي اندوهت مي ريزم تابداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميكنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را برساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم وشعرم را تقديمت ميكنم .
روزی می خواستم هديه اي برايت بفرستم.گل گفت مرا بفرست تا با عطر خود او را شاد کنم،گفتم او خودش گل است.خار گفت مرا بفرست که به چشم دشمنانش فرو روم ،گفتم او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد . بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد کنم،گفتم نه!او خودش خوش صداست.
ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد.صداي تاپ تاپ قلبم بود که مي گفت مرا بفرست تا به او ثابت کنم دوستش دارم.
*********************************
يک نفر مياد که من منتظر ديدنشم يک نفر مياد که من تشنه ي بو ييدنشم يه زماني فکر مي کردم واژه انتظار هميشه بوي ياس ميده ٬ شايد اون موقع ها ذهنم خيلي بسته بود ٬يا شايدم اينجوري يادمون داده بودن ٬ ( دلت خوشه ها ٬ ما از اين شانسا نداريم ٬ بي خودي اميدواري )و حرفايي از اين قبيل که همه ادما رو سست مي کنه و از انتظار چهره اي ناراحت کننده و درد اور می سازه٬ اما يه روزي اومد ٬ يه روزي که انتظار برام قشنگ شد ٬ چون اون با خودش اميد رو اورد ٬ گل ياسم رو ميگم که ميدونم تو دلش ، تو دل مهر بونش ٬ پر از عشقه وقتي به لحظه ي ديدار فکر مي کنم ٬ سختي انتظار کشيدن برام انقدر شيرين مي شه که انگار ثانيه ها و دقيقه ها م باهام راه ميان ٬ کندي شونو حس نمي کنم ٬ انتظار ديگه اون واژه ي ياس الود قديمي نيست بلکه با عشق و اميد عجين شده ٬ ديگه نه تنها ازش فرار نمي کنم ٬ بلکه عاشقانه انتظار رو زندگي مي کنم مثل يه معجزه اسمش تو کتابها ميارم
نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 7:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

اگه بگن هشتاد روز دور دنيا بگرد عزيزم هشتاد روز دور تو مي گردم آخه تو که خوب می دونی که همه دنياي مني!!!
نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 7:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

گفتم تو فرهاد مني گفتي تو شيريني مگر
گفتم ندادي دل به من گفتي تو جان دادي مگر
گفتم زکويت مي روم گفتي تو آزادي مـــگر
گفتم خرابت مي شوم گفتي تو آبادي مــگر
گفتم فراموشم نـکن گفتي تو در يادي مگر
نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 7:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگه بگی
اگه بگى دوستم دارى
تا آسمون پر مى گيرم
زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گيرم
اگه بگى دوستم دارى
مى ميرم و زنده مى شم
روشن تر از روز خدا ،خورشيد تابنده مى شم
اگه بگى به غير من
كسى تو دنيا ندارى
رو گفته هاى اين و اون از ته دل پا بزارى
من هم برات فدا مى شم
گريه بى صدا مى شم
اگه بگى يار منى
همدم و غمخوار منى
من هم برات يار مى شم
يار وفادار مى شم!...
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 2:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نمي دونم کي و چطور وارد کلبه ي تنهاييم شدي !!!
اما ميدونم که از خدا خواستمت ؛ نه از خودت ؛
پس همه چيز رو به همون خدايي مي سپارم که اين پازل بهم ريخته رو با اينهمه قطعه ي گمشده جور کنه؛
شايد تقدير چيز ديگري باشه ؛
اما هر چه باشه بدون بودنت غنيمته؛ غنيمت. مي نويسم ؛ مي نويسم همه دردها را؛ مي نويسم براي تو؛ مي نويسم تمام آن لحظاتي را كه بي عشق سركردم . بي عشق ميرفتم؛
مي نويسم؛ همان طور كه بخواهي؛ همانطور كه تو بخواني؛
چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم؛
مي نويسم؛ از همه روزهاي دلتنگي ؛ از همه روزهاي بي كسي؛
از همه روزهاي كه حتي سلامي نبود؛ .حتي احوالپرسي مختصري ؛ كه من به همه اينها راضي بودم؛
من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم؛
تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم؛
مي نويسم؛ فقط براي تو مي نويسم؛
من شب هنگام زير پتوي صورتي ام مي خزم چشم هايم را
مي بندم تاتو راپيدا کنم
تو همين حوالي هستي من اين را حس مي کنم .
تومهمان روياي شبانه مني
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي هستي که صدا خواهم زد؛
عشق و وفا را با تو حس کردم ؛ از کلامت ؛ از لحن صدايت
تو برايم مظهر عشقي
پاک ترين عشقم را تقديم به تو ميکنم
شاخه هاي رز را به تو تقديم مي کنم با هزار بوسه ي عشق؛
خاک کوي تو خاک پاکي است , زيرا قدم هاي استوار تو در آن پاي نهاده .
قدمهاي تو يعني استقامت , صداي تو صداي دريا , قلب تو يعني آرامش دريا
عشق تو يعني جرز و مد دريا , گريه هاي تو يعني طوفان دريا
غصه هاي تو يعني غرق شدن در دريا
پس بدان تا وقتي باشم و نفس بکشم نمي گذارم در اين دريا غرق شوي ، اين درياي عشق ماست
بدان تا عشق ما زنده است اين دريا طوفاني نمي شود
آرامشي دارد که از قلب من و تو سرچشمه مي گيرد
آرامشي که دلهاي من و تو را به هم آميخت و آنها را جدانشدني کرد . آرامشي که دروجود توست را هرگز با چيز ديگري عوض نمي کنم
صداقت حرفهايت را با جان و دل قبول دارم
و گرماي دستانت را اگر نصيبي باشدو عمري باقي؛ آرامش بخش اين قلب
عاشقم مي دانم
(پس بدان تا ابد دوستت دارم)
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 2:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شبها به ياد و فكر تو خوابم نميره فكر تو از خاطرم بيرون نميره
شبها به ياد عشق تو خوابم نميره فكر تو از تو دلم بيرون نميره
چاره ندارم چه كنم آخر امشب امان از جدايي،امان از جدايي
هر درد به دل افتاد به از درد جدايي هر درد به دل افتاد به از درد جدايي
چهره سياه و دل به،فنا از دوري تو من به كجا آرم پناه از دوري تو
قلب سياه و درد جنون از دوري تو
جگرم سوخت و آغشته به خون از دوري تو
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 2:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
لحظه های با تو بودن
هم که رويای محاله
راز زنده بودن و نفس کشيدنم
آره اون چشمای ناز
ه
آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟
چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟
کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی
واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی
خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو 
اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو
به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله
منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله
الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم 

تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 2:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دارم زجان اي مه لقا مهر تو پنهان در بغل
باشد من از فراغ تو داغ فروزان در بغل
در كنج عزلت سر برم دور از رقيبان دغل
هر شب خيالت را كشم اي ماه تابان در بغل
دارم زجان اي مه لقا مهر تو پنهان در بغل
جانا زدست عشق تو يك دم نباشد راحتم
بي تو به دنيا سر برم با آه و افغان در بغل
دارم زجان اي مه لقا مهر تو پنهان در بغل
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 2:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

عشق
آسانسور گير كند.
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق .
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من
مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خدایا من چیزی در این دنیای پوچ و سیاه دارم که شما در اون بارگاه عظیم و پاکت نداری ، من چیزی دارم و خواهم داشت که شما ندارید و نخواهید داشت من عشق به همتای خود دارم ولی شما همتایی ندارید که عشقی به او داشته باشی
خداوندا قسمت میدهم که هیچگاه اجازه ندهی که قسمم را بشکنم و عهدمو فراموش کنم ، قسمت میدهم که همیشه مرا عاشقش نگاه داری
قسمت میدهم که دیگر مرا در فراق دوریش نسوزانی
قسمت میدهم که طلسم نفرین شده عشق را برای همیشه باطل کنی و هر عشقی را برای عاشقش همیشه زنده نگه داری و کلمه جدایی را برای همیشه از روی ذهن ها پاک کنی
به امید روزی که هیچ عاشقی طعم جدایی معشوقش را نچشه
آمین
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قصه من وتو
قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود
و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

تويي نازنينم ، صميمي ترينم
الهي بميرم غم تو نبينم
سر آغاز نام تو پايان نداره
تويي اولينم ، تويي آخرينم
تو ميراث عشقي ، پيام آوري تو
تو معصوم و پاکي ، که نام آوري تو
تو رود زلالي ، پر از شور و حالي
قشنگي که از گل شکوفاتري تو
تويي نازينم ، صميمي ترينم
الهي بميرم غم تو نبينم
تو آئينه داري در اون چشم روشن
چقدر کينه داري بگو با دل من
تو آئينه دار مسيحا تو پاکي
پري زاده اي تو ، نه از جنس خاکي
تويي نازنينم ، صميمي ترينم
الهي بميرم غم تو نبينم
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

If you can not be a highway
Then just be a trail
If you can not be a sun
Then just be a star
It isn’t by size that you win or you lose
Be the best of what ever you are ! ! ! !اگر نمي تواني يک بزرگراه باشي
پس فقط يک رد پا باش
اگر نمي تواني يک خورشيد باشي
پس فقط يک ستاره باش
اندازه برد و باخت مهم نيست
در آنچه که هستي بهترين باش
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

همه هستي مو من به سراپات مي ريزم
لب پرخنده مي خواي بيالبهام مال تو
چشم پرگريه مي خواي بياچشمام مال تو
بياتا برات بگم من غرورم مال تو
بذارتافدات بشم من وجودم مال تو
اگه بازيچه مي خواي بياقلبم مال تو
اگه رودخونه مي خواي سيل اشکهام مال تو
چرا من بي توبمونم ؟ نمي دونم نمي تونم
واسه زندگي کردن تورومي خوام خوب مي دونم
توبدون ، عشقم توهستي واسه من زندگي هستي
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

همچنان در جستجوي عشق تا بيابم
در کنارش بنشينم تا ابد بستايم
تو کجايي که همه پاکي عشق از توست
همه ناباوريهايم با تو خواهد شد سست
تو کجايي که نگاهي به نگاهت بکنم
سير شوم از هر نگاه ديگري دل بکَنم
تو کحايي که همه هستي را در من ديوانه ببيني
آسماني بشوي ، نه چون مردان زميني
تو کجايي که با هم به تکامل برسيم
نو شويم و پر گشاييم و از اينجا برويم
تو کجايي که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهاي خود افکارت را من بنوازم
تو کجايي نکند مرا ز يادت ببري
يا که در غم نبودم رو به صحرا بروي
تو کجايي نکند جا گزينم بکني با دگري
خو بگيري ناگزير با عشقهاي گذري
تو کجايي که سوختم در سراي نبودت
سر برس لبريز عشقم کن و سيراب وجودت
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 11:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

گويند كه مكتب عشق را 10 كلاس است :
1 . نگاه
2 . عشق
3 . مهر و محبت
4 . عاطفه و احساس
5 . دوستي
6 . خواستن
7 . بوسه
8 . ازدواج
9 . زندگي
10 . مرگ
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 10:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من
من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من
من دل و رسوا میکنم فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی فقط به خاطر من
رشته رو محکم می کنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم میکنی فقط به خاطر من
من خودم رو گم میکنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش میکنی فقط به خاطر من
شب رو فراموش میکنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم میزنی فقط به خاطر من
دنیا رو بر هم میزنم فقط به خاطر تو
یه روز می شم بی آبرو فقط به خاطر تو
قربونی یه جست و جو فقط به خاطر تو
توام یه روز می ری سفر فقط به خاطر من
خیره می شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو میگی دیوونه فقط به خاطر من
جملت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
تو منو بیرون میکنی فقط به خاطر من
قلبم رو ویرون میکنم فقط به خاطر تو
میگی از سنگ دلت فقط به خاطر من
یه عمره که تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه فقط به خاطر من
دنیا واسم یه قفسه فقط به خاطر تو
می ری سراغ زندگیت فقط به خاطر من
من می سوزم تو تشنگیت فقط به خاطر تو
تو میگی عشق یه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شکایته فقط به خاطر تو
میگیری از من فاصله فقط به خاطر من
دست میکشن از هر گله فقط به خاطر تو
تومیگی از اینجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد میشی از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز میکنی برای من قفط به خاطر من
من میشینم به پای تو فقط به خاطر تو
نیستی کنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمی تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو یادت نمیاد فقط به خاطر من
دلم کسی رو نمی خواد فقط به خاطر تو
می گذری از گذشته ها فقط به خاطر من
می رم توی نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها می ذاری فقط به خاطر من
من خودم رو جا میذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتی بی جواب فقط به خاطر من
یه عمر میکشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شکسته می دونم فقط به خاطر من
منم یه خسته می دونی فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدی فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو
نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 9:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

عظمت عشق ...
چگونه می توانم از عظمت چشمانت بگويم ، حال آنکه؛
عظمت عشق در آنها خفته و عشق ؛
خود عظمتی است بر خوابهای بی ريا.
پس؛
سکوت می کنم و اين سکوت زيبا ترين و والا ترين عشق ها را در آغوش دارد .
تو نيز سکوت کردی امّا چرا؟؟؟...
نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

گدای عشق ...
می روم راهی دریغا رد پایی نیست باز
در نگاه خیس شب هم روشنایی نیست باز
خط کشی کردم غرورم را ولی اه از سکوت
می روم اما نشانی از صدایی نیست باز
از تمام کوچه های خستگی نالم بپرس
جز من عاشق سر راهت گدایی نیست باز
کاش می شد عقده ها را مهر با طل می زدم
عقده ها باطل شد و راه رهایی نیست باز
باز بال و پرگشودم می روم تا دورها
در هوای این رهایی رهنمایی نیست باز
نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

به نام اشک که به هنگام چکیدن دل آرام می گیرد
از آسمان پرسیدم عشق چیست؟
گفت : از دریا بپرس
از دریا پرسیدم عشق چیست؟
گفت : ازکوهستان بپرس
ازکوهستان پرسیدم عشق چیست؟
گفت : از قبرستان بپرس
از قبرستان پرسیدم عشق چیست؟
گفت : از جوانان بپرس
از جوانان پرسیدم عشق چیست؟
گفت :اولش خوشی، آخرش خودکشی
نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

.......فقط به خاطر تو..........
خسته از عشق ، خسته از محبت و مهرباني ، بريده از صداقت و صفا، زخم خورده ي كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد ، با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم و پنداشتم تو از قبيله ي عشق آمده اي
تو از جنس صداقتي ، از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت و وفاست . دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم ، نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم ، سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست
اي مهربان من
نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
را در سکوت، سکوت را در شب، شب را به خاطره اندیشیدن به تنهايي
تو دوست دارم. من زندگی را در عشق ، شق را در قلب و قلب را به خاطره اینکه آشیانه توست دوست دا رم . من اندوه را در اشک اشک را در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در سکوت ، سکوت را در تنهایی ، تنهایی را به خاطره تبیدن قلب، تپیدن قلب را برای تو دوست دارم
نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 10:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت